دوستان عزیز
خالق بزرگ سووشون درگذشت.
ما مردهای بزرگ در تاریخمان زیاد داشتهایم. ولی بزرگی و شجاعت زنان به پاخاسته ی سرزمینمان در قرن حاضر رنگی دیگرگونه دارد. اینان با همین عدهی اندکشان به جبران غیبتی تاریخی و فراتاریخی ـ که با هیچ عدد و رقمی قابل توصیف نیست ـ برخاستند و آبرویی را که هرگز برای زنان سرزمینشان وجود نداشت، از عدم (به راستی از عدم) خریدند و به وجود آوردند.
از لحظه ای که طاهره قرة العین در نشست تاریخی بابیان، در سال ۱۲۶۴ هجری قمری روسریاش را از سر برداشت و ننگ آن همه بدنامی تاریخی را برای خودش خرید تا باورش را فریاد کند، دین سرزمین ما به زنانش آغاز شد. حال بیاییم «تولدی دیگر» فروغ فرخزاد را ورقی بزنیم؛ چند ساعتی با غزلهای باشکوه سیمین بهبهانی خوش باشیم و نگاهی هم به «سوشون» دانشور داشته باشیم تا ببینیم چه انقلاب بزرگی به دست زنان ما در قرن معاصر رخ داده است. آنها شجاعانه به میدان آمدند تا زنانه گی شان را فریاد کنند … با زبان خودشان … با کلمات خودشان … تا خود خالق تصویری باشند که جامعه از آنها به خاطر میسپارد، نه دیگری که در احترام آمیزترین شکلش سروده است:
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بندهی طلعت آن باش که آنی دارد
(چرا حتماً این مصراع اول باید وجود داشته باشد تا به مصراع دومی برسیم؟ البته نیازی به گفتن نیست که گناه از جناب حافط نیست. این فرهنگ یک قطبی تاریخ ماست که این بلا را بر سر ما آورده است)
من حتی شدیداً برآنم که اگر بزرگمردی چون شاملو سرانجام پا پیش میگذارد و شخصیت معشوق شعریاش را به دور از آن تصویرهای کلی آشنا در ادب فارسی کاملاً صادقانه و با تمام جزئیات زنانهاش وارد شعرش میکند، این به تمامی از شجاعت خود او نیست. بلکه بیشتر و پیشتر به خاطر این است که فرزانه ای چون فروغ را در کنار خود میبیند که شعرش آیینهی تمام نمای شخصیت دگراندیش و عصیان گر اوست. سالها باید بگذرد تا ما بفهمیم سر این مسئله چه دینی به شاملوها و فروغها و سیمینهای سرزمینمان داریم.
اگر روزی روزگاری آدرس زن ایرانی را از شما خواستند، این سخنی به گزاف نیست که انگشتتان مغرورانه سووشون را نشانه برود. زری در سووشون گرچه شخصیتی نیست که همه دربارهی او صحبت کنند، اما دریچهی باشکوهی است که ما همسرش یوسف را ـ که همه دربارهی او صحبت میکنند، اما ما زیاد نمیبینیمش ـ از طریق او میبینیم، حتی پس از مرگ یوسف. و اتفاقاً آن جاست که ما با زری یی روبرو میشویم که مردیهای به سرانجام نرسیدهی همسرش را با زنانه گی ایرانی خود میآمیزد و تصویری جاودانه از زندگی همیشه بحران زدهی زنان ایرانی به نمایش میگذارد. تازه این تصویری متعلق به دههی سی و چهل است. اما مطمئن باشید امروز هم آدرسی دقیقتر از زری نخواهید یافت.
اینک بیایید همراه با زری ـ این زنی که هرگز نخواهد مرد ـ به سوگ نویسندهی بزرگمان بنشینیم،
سیمین دانشور؛ این سربلند؛ این زن.
در آئین ها ، رقص ها و حرکات محلی که همراه با آهنگ های اصیل در نقاط مختلف کشور اجرا می شود معانی و تعابیر زیبایی نهفته است که گویای سر منشا و ریشه شکل گیری آن در گذشته و نشان دهنده این اصل که هر یک از این رقص ها و آئین های محلی به ضرورت زمان شکل گرفته اند و حرکاتی بی معنا و از سر لهو و لعب نیستند.
این آئین های کهن نشان از غنای فرهنگی ایران زمین دارد و سبزوار با پیشینه قوی فرهنگی خود از این قاعده مستثنی نیست،شهرستان سبزوار در آیین هایی که حدود سه تا چهار هزار سال قبل در این شهرستان اجرا می شده دارای نمادهای برجسته ای است که هریک از آنها قابلیت نگارش کتابی مستقل دارد.
به گفته محقق وکارشناس باستان شناسی سبزوار اوج گیری آئین اسب چوبی سبزوار مربوط به زمان مغولان است و در گذشته ایرانیان از طریق رقص های محلی هم دختران و هم پسران خود را برای رزم آماده می کردند.
محمد عبدالله زاده ثانی در رابطه با چگونگی شکل گیری این آئین گفت : در زمان حکومت مغولان که اجازه رزم آموزشی و تمرین منش های پهلوانی به جوانان داده نمی شد تنها راه آموزش از طریق این رقص ها بود .
وی توضیح داد : از سویی به دلیل آنکه مغولان به حدی از گستاخی رسیده بودند که به صورت گروهی یا تک نفره به مراسم ها و جشن های عروسی حمله می کردند و با کشتن داماد ، عروس را می دزدیدند ، مردم سبزوار برای آمادگی در مقابل چنین تجاوزاتی از طریق برگزاری مراسمی مثل اسب چوبی جنگیدن و نحوه مقابله با دشمن را تمرین می کردند.
وی افزود: در این مراسم ها اسب چوبی نمادی است از تک سواری که می آید اگر تک سوار دوست باشد از آن استقبال می شود و اگر دشمن باشد توسط مردم از بین می رود.
وی اسب چوبی را بزرگترین نماد همبستگی و پیوند سبزوار معرفی کرد و گفت : البته منظور از سبزوار در اینجا نه تنها سبزوار جغرافیایی کنونی بلکه اقلیم فرهنگی سبزوار است که بر اساس گسترش فرهنگ سربداران از منطقه شمال ایران تا مناطق شرق ، جنوبی و قسمت هایی از کشور روسیه سابق را شامل می شود و اوج گیری گسترش فرهنگی سبزوار در دوران سربداران است.
این محقق تاریخ سبزوار اظهار داشت: مبداء آئین زیبای اسب چوبی سبزوار است ولی در شهر های اطراف چون بردسکن ،نیشابور ،بیارجمند و حتی ترکمنستان و تاجیکستان هم این مراسم اجرا می شود.
وی در مورد اجزا و نحوه ساخت اسب چوبی نیز گفت: اسب چوبی از دو مستطیل و دو دایره که محیط بر مستطیل است، یک دایره که در اصطلاح محلی به آن “قلبر” گفته می شود و بازیگر در آن قرار می گیرد و دو بند که به اسب وصل شده و آن را بر شانه بازیگر قرار می دهدتشکیل شده است.
طبق تعریف وی در اطراف فضای مستطیل شکل هم پارچه قرار دارد که تا پای بازیگر را می پوشاند، گردن اسب که به بدن اسب وصل می شود و سر اسب چوبی که معمولا از پارچه است دیگر اجزای اسب چوبی است.
وی توضیح داد :بازیگر در میان قلبر قرار می گیرد و با حرکات پا و فریاد همراه با سازها و آواهای محلی نقش آفرینی می کند، حرکات دست ،پا ، شور گرفتن و ضربات چوب بازی بازیگر دقیقا حرکات و حالت یک شمشیر زن یا حرکاتی مانند زمان درو گندم و شکر گزاری خداوند است.
وی افزود : برای ایجاد توازن در حرکت اسب چوبی از سازهای کوبه ای مانند سرنا و ساز هم استفاده می شود.
عبدالله زاده گفت : امروزه آئین اسب چوبی به عنوان یک مراسم مضحک و خنده دار در جشن های عروسی و ختنه سوران استفاده می شود .
خوشبختانه در سبزوار هنوز هم نشانه هایی از رقص ها و آئین های محلی وجود دارد چنانکه در مراسم جشن های عروسی، استفاده از رقص های محلی همچنان پا بر جاست هرچند ممکن است افراد بطور کامل ندانند حرکات دست و پا در این رقص ها نشانه چیست و در گذشته این حرکات به چه دلیل انجام می شده ولی مردم سبزوار همچنان رسوم گذشتگان خود را حفظ کرده اند.
آئین اسب چوبی هم اکنون در مراسم جشن و سرور ، عروسی ها، ایام عید نوروز و همچنین در یکی از بزرگترین نمایش های آیینی ،میدانی با عنوان “غم بارا شادی بیا” در آخرین چهارشنبه سال در برخی روستاهای این شهرستان از جمله روستای طبس سبزوار اجرا می شود.
آئین “اسب چوبی ” تا کنون توسط هنرمندان شهرستان سبزوار در جشنواره های منطقه ای ، کشوری، جشنواره فیلم فجر و حتی درکشورهای آلمان و روسیه به اجرا در آمده که افتخاری برای این شهرستان است.
غرفه ای از موزه مردم شناسی سبزوار نیز به معرفی آیین اسب چوبی اختصاص یافته است.
محمد هاشم میرزا افسر فرزند شیخ الرییس نورا…، در سال ۱۲۵۳ در سبزوار متولد میشود و مقدمات علوم آن زمان را در همین شهر فرا میگیرد. افسر سالها به عنوان نمایندهی مردم در مجلس شورای ملی خدمت مینماید. وی مدتی ریاست انجمن ادبی ایران را به عهده داشته است و سرانجام در سال ۱۳۱۹ در تهران وفات میکند. دو نمونه از اشعار او به شرح زیر است:
جوابیه به شعر معروف ملک الشعرا بهار:
بهار می گوید:
پایداری و استقامت میخ/سزد ار عبرت بشر گردد
بر سرش هرچه بیشتر کوبند/پافشاریش بیشتر گردد
جوابیه افسر:
بس شگفت آید از بهار مرا/که ستوده ست پافشاری میخ
چون زدندش به سر فرو بنشست/ پس کجا بود استواری میخ
پست گردد ستم پذیر شود/ ناستوده ست پایداری میخ
غزلی از افسر:
این کاخ که میباشد گاه از تو و گاه از من/ جاوید نخواهد ماند خواه از تو و خواه از من
گردون چو نمیگردد بر کام کسی هرگز/ گیرم که تواند بود مهر از تو و ماه از من
گر هیچ نبازی باز چون هیچ نخواهی برد/ رنجی ز چه زین شطرنج فرزین ز تو شاه از من
کبکی به هزاری گفت پیوسته بهاری نیست/ این ناله و افغان چیست گل از تو گیاه از من
با خویش در افتادیم تا ملک ز کف دادیم/ از جنگ کسان شادیم داد از تو و آه از من
این قوم کلهبردار باشند بسی طرار/ زینهار که بربایند کفش از تو کلاه از من
نه تاج کیانی ماند نه افسر ساسانی/ افسر ز چه نالانی تاج از تو کلاه از من
جهت اطلاع بیشتر این فایل را دانلود کنید.
منبع: محمود بیهقی، ۱۳۷۲، سبزوار شهر دانشوران بیدار، چاپ اول، سبزوار: دانشگاه آزاد اسلامی
ای همنوای خاطره با غصه ساختی/ این کودکان پیرنما را شناختی
تقدیر چشمهای تو این جا مسلم است/ تا پرده پرده فاصلهها را نواختی
دیروز روشن است در آیینهات هنوز/ چندان که از مرارت فردا گداختی
آبان فصلهای تو اردیبهشتتر/ تا نوبهار سبز تو بر ما چه ساختی
از رفتههای گمشده در سایه و غبار/ با شهسوار مرکب چوبینه تاختی
کم می رسد شبیه تو با فصلهای ما/ باران آفتابی و سرماگداختی
آقای دکتر محمدرضا اعلم محقق دانشگاه MIT، که خود دستی در نوازندگی سنتور دارند، در وبلاگ خود، نحوهی ساختن ساز نی را شرح دادهاند که برای علاقهمندان بسیار جالب خواهد بود. برای مشاهدهی این نوشته، به لینک زیر مراجعه کنید.

شاعر و ادیب سبزواری مرحوم سلطانمراد گلستانی
سلطانمراد گلستانی در اول فروردین ۱۲۷۸ در روستای بجدن خواشد از توابع بخش روداب سبزوار به دنیا آمد. مرحوم میرزاحسن قاضی عالم و حاکم منطقه او را که کودکی تیزهوش و با استعداد بود، به فرزندخواندگی خویش برگزید.
همسر مرحوم قاضی، عمه گلستانی بود و چون فرزندی نداشت از این کودک به خوبی نگهداری میکرد. مرحوم قاضی که خود فردی تحصیلکرده در حوزهی علمیه بود، مقدمات عربی، قرآن و خط را به گلستانی آموخت، سپس گلستانی را که نوجوانی طالب علم بود به مدرسهی علمیه سبزوار فرستاد. وی حدود سه سال در مدرسه حکیم حاج ملا هادی سبزواری نزد اساتیدی همچون عبدالحمید خالصی تحصیل کرد.
بعد از فوت قاضی، گلستانی ازدواج کرد و به قول خودش گرفتار اولاد شد.
درسال ۱۳۰۵ هجری شمسی اداره آمار (ثبت احوال) برای صدور شناسنامه در سبزوار تشکیل شد، از گلستانی برای همکاری دعوت به عمل آورد و ایشان از مهرماه ۱۳۰۸ در صدور شناسنامه در منطقهی کوه میش همکاری خویش را آغاز کرد.
ذوق و استعداد گلستانی در انتخاب نام خانوادگی (فامیل) مناسب و خوب برای روستاییان که اهمیت آن را نمیدانستند ، از نکات جالب است. در همان شرایط ، دیگرانی بودند که تمام اهالی یک روستا را به یک فامیل – منتسب به روستا- مینامیدند.
استاد گلستانی درسال ۱۳۱۲ در ثبت اسناد سبزوار مشغول به کار شد و فرزند خویش را به مدرسه مرحوم شیخ حسن داورزنی که از بانیان مدارس جدید در سبزوار بود، سپرد.
گلستانی از جانب مرحوم قاضی، متولی امور دینی روستای بجدن بود، بنابراین به روستا برگشت و بخش عمدهای ازحیات ۱۰۴ ساله اش را در همان روستا به آموزش و ارشاد مردم پرداخت. او استاد مسلم تجوید قرآن مجید بود و شاگردانی تربیت کرد که خود، معلم قرآن بودند. تا آنجا که میتوانست جلسات قرائت و آموزش تجوید را در ماه رمضان برگزار میکرد.
استاد گلستانی خط زیبایی داشت و تحصیلکردگان مکتبخانههای قدیم را خط فارسی میآموخت.

نمونهای از دستخط مرحوم گلستانی
او از آغاز جوانی به سرودن شعر روی آورد. در آغاز به جمع آوری و حفظ کردن اشعار بزرگان ادب فارسی پرداخت و همین آموختهها تا پایان عمر پربرکتش با او بود. حتی پس از صد سالگی نیز به خوبی از محفوظات خویش بهره می گرفت و در گفتگوها به کار میبرد. مطالعات تاریخیاش زیاد بود و در مجالس مذهبی و سوگواریها به هدایت مردم همت میگماشت.
تصحیح و تدوین نسخه های تعزیه (شبیه خوانی) و برگزاری تعزیه نیز از اقدامات او بود و عالم و عامی از سخنانش بهره میبردند و روستاییان در زمانهای مناسب- که فصل کار نبود- برگردش حلقه می زدند و او در زمینههای گوناگون برایشان سخن می گفت.
از ۲۹ خرداد سال ۱۳۳۰ که همسرش فوت کرد تا پایان عمر در دوم تیرماه ۱۳۸۲ همسر دیگری اختیار نکرد. یعنی ۵۲ سال (نیمی از عمر ۱۰۴ ساله) را تنها بسر برد.
ازگلستانی ۵ پسر و یک دختر به یادگار مانده که برخی از آنها نیز ذوق و استعداد شعری دارند.
از آثار گلستانی اشعاری که بیشتر به صورت غزل بوده است در طی دهههای گذشته در زمان حیات ایشان در نشریات ادبی به چاپ رسیده است.
مجموعه اشعار گلستانی در دو بخش قابل انتشار است: یک بخش اشعار کلاسیک ( شامل غزل، قصیده ، رباعی ، تضمین و…) وبخش دیگر اشعاری به زبان محلی (سبزواری)
اثر دیگری که از گلستانی قابل چاپ است ، مجموعه ای است از توضیحات ایشان بر لغات و اصطلاحات محلی .این لغتنامه و یا فرهنگ با تلاش فرزند ایشان ” مرحوم امین گلستانی” فراهم آمده است.
گلستانی در شعر محلی و به زبان مادری، وضع دشوار زندگی مردم روستا را منعکس کرده است. این اشعار برای عموم، به ویژه آنها که با واژههای محلی آن آشنا هستند ،بسیار جالب توجه است.
گلستانی به غزل عارفانهی حافظ بیش ازانواع دیگر شعر علاقه داشت، با این حال انواع دیگر از شعر را به شیوهی شعرای بزرگ ، سروده است.
شعر گلستانی از نظر محتوایی و مضامین، دینی، اخلاقی، تاریخی، عرفانی،حماسی و انعکاس درد مردم روزگار اوست. با این حال او هیچگاه درصدد شهرت طلبی نبود و داعیهای نداشت. می گفت:
درخراسان سخنور است زیاد/ قسمت دیمه اش به من افتاد
گلستانی در برخی اشعار خویش راجع به سبزوار و مفاخر فرهنگیاش سخن گفته است. ایشان علاقه وافری داشت که “تاریخ سربداران” تدوین و تکمیل گردد.
گلستانی در دوم تیرماه ۱۳۸۲ در تهران درگذشت و طبق وصیت ایشان در روستای بجدن به خاک سپرده شد.
قطعه شعری محلی را با صدای مرحوم گلستانی بشنوید
با تشکر فراوان از سرکار خانم زهرا شیرازی – مسوول کانون هنرمندان ادارهی فرهنگ و ارشاد اسلامی سبزوار- و جناب آقای دکتر سید ابوالفضل حسینی که این نوشته را در اختیار این وبلاگ قرار دادند
آرش از دوستان قدیمی است که هم از اعضای گروه داروگ است و دف و دایره مینوازد، و هم دستی در شعر و ترانه سرایی دارد. تاکنون چند اثر او در اجراهای گروه داروگ(مثلا همین اجرای اخیر در سال ١٣٨٧) استفاده شده است. سعی میکنم به تدریج تعدادی از اشعار او را در این وبلاگ بنویسم. شعر زیر نمونهی دیگری از کارهای اوست:
تنها تو اتفاقی نیستی
که بارانهای هنوز
سیاه چشمهای تو را میبارند
و بیتابی گیسوانت را
بادهای همیشه رقصیده اند
بگذار مجنون بندهای تو باشد این رهایی گیج
بگذار در عمق خیس نگاهت فرو رود
این جان برآمده
بهار کجاست
تا طراوت را از نگاه تو بنوشد
که بارانیترین آسمان هاست
وقتی شراب خاطرت از حرفهای شکسته
میریزد
آخر کدام شعر
کدام
تو را جام میشود
در کدام پرده نشستهای
که به هیچ زخمه ساز نمیشوی
آن نا گشودهی بر خوابها گشاده دری
که به روی هیچ کسی باز نمیشوی
هر چه در این میانه بر مدار می گذرد
اما اما
زیبایی تو
بستهی هیچ دایره نیست

باز میگویم
غم دل را شبی با ساز گفتم باز میگویم/ به آه و ناله و آواز گفتم باز میگویم
به شور نغمهی جانسوز و آواز و نوای دل/ شکایتهای دل را باز گفتم باز میگویم
به یاد هجر و وصل و سوز و ساز و شمع و پروانه / گهی از سوز و گه از ساز گفتم باز میگویم
به لحن دلکش ترک و عراق و گیلک و دشتی / از اصفاهان از شیراز گفتم باز میگویم
علیرغم مخالف نغمهی عشاق سر کردم/ گه از شور و گه از شهناز گفتم باز میگویم
اگرچه نیست عشق دوست را آغاز و انجامی / گه از انجام و گه ز آغاز گفتم باز میگویم
هر آن کو چون ضیائی برده ره بر راز میداند / که در هر پرده من صد راز گفتم باز میگویم
ابوالفیض مهدی(ضیا الحق) حکیمی سبزواری متخلص به ضیایی فرزند آقا عبدالقیوم فرزند بزرگ حکیم ملاهادی سبزواری(اسرار) در سال ١٢٧٢ در سبزوار متولد شد.
وی سالها در مناسب مختلف دولتی مانند ریاست ادارهی فرهنگ و اوقاف و فواید عامه و صنایع مستظرفه و ادارهی راه سبزوار خدمت نمود.
ضیا سبزواری علاوه بر شعر دستی در موسیقی هم داشته است. وی در سال ١٣٣۴ درگذشت. کتاب گزیدهی اشعار ضیایی سبزواری به اهتمام آقای حسین شنوایی(شهاب) به چاپ رسیده است.
منبع : حسین شنوایی(شهاب)، ١٣٧٢، گزیدهی اشعار ضیایی سبزواری، چاپ اول، سبزوار: دانشگاه تربیت معلم سبزوار