وبلاگ حمیدرضا سیدنیا

نوازنده‏ی دف و سنتور
در سوگ سیمین دانشور

دوستان عزیز
خالق بزرگ سووشون درگذشت.
ما مردهای بزرگ در تاریخمان زیاد داشته‌ایم. ولی بزرگی و شجاعت زنان به پاخاسته ی سرزمینمان در قرن حاضر رنگی دیگرگونه دارد. اینان با همین عده‌ی اندکشان به جبران غیبتی تاریخی و فراتاریخی ـ که با هیچ عدد و رقمی قابل توصیف نیست ـ برخاستند و آبرویی را که هرگز برای زنان سرزمینشان وجود نداشت، از عدم (به راستی از عدم) خریدند و به وجود آوردند.

از لحظه ای که طاهره قرة العین در نشست تاریخی بابیان، در سال ۱۲۶۴ هجری قمری روسری‌اش را از سر برداشت و ننگ آن همه بدنامی تاریخی را برای خودش خرید تا باورش را فریاد کند، دین سرزمین ما به زنانش آغاز شد. حال بیاییم «تولدی دیگر» فروغ فرخزاد را ورقی بزنیم؛ چند ساعتی با غزل‌های باشکوه سیمین بهبهانی خوش باشیم و نگاهی هم به «سوشون» دانشور داشته باشیم تا ببینیم چه انقلاب بزرگی به دست زنان ما در قرن معاصر رخ داده است. آن‌ها شجاعانه به میدان آمدند تا زنانه گی شان را فریاد کنند … با زبان خودشان … با کلمات خودشان … تا خود خالق تصویری باشند که جامعه از آن‌ها به خاطر می‌سپارد، نه دیگری که در احترام آمیزترین شکلش سروده است:
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد                 بنده‌ی طلعت آن باش که آنی دارد
(چرا حتماً این مصراع اول باید وجود داشته باشد تا به مصراع دومی برسیم؟ البته نیازی به گفتن نیست که گناه از جناب حافط نیست. این فرهنگ یک قطبی تاریخ ماست که این بلا را بر سر ما آورده است)
من حتی شدیداً برآنم که اگر بزرگمردی چون شاملو سرانجام پا پیش می‌گذارد و شخصیت معشوق شعری‌اش را به دور از آن تصویرهای کلی آشنا در ادب فارسی کاملاً صادقانه و با تمام جزئیات زنانه‌اش وارد شعرش می‌کند، این به تمامی از شجاعت خود او نیست. بلکه بیشتر و پیشتر به خاطر این است که فرزانه ای چون فروغ را در کنار خود می‌بیند که شعرش آیینه‌ی تمام نمای شخصیت دگراندیش و عصیان گر اوست. سال‌ها باید بگذرد تا ما بفهمیم سر این مسئله چه دینی به شاملوها و فروغ‌ها و سیمین‌های سرزمینمان داریم.

اگر روزی روزگاری آدرس زن ایرانی را از شما خواستند، این سخنی به گزاف نیست که انگشتتان مغرورانه سووشون را نشانه برود. زری در سووشون گرچه شخصیتی نیست که همه‌ درباره‌ی او صحبت کنند، اما دریچه‌ی باشکوهی است که ما همسرش یوسف را ـ که همه درباره‌ی او صحبت می‌کنند، اما ما زیاد نمی­بینیمش ـ از طریق او می‌بینیم، حتی پس از مرگ یوسف. و اتفاقاً آن جاست که ما با زری یی روبرو می‌شویم که مردی‌های به سرانجام نرسیده‌ی همسرش را با زنانه گی ایرانی خود می‌آمیزد و تصویری جاودانه از زندگی همیشه بحران زده‌ی زنان ایرانی به نمایش می‌گذارد. تازه این تصویری متعلق به دهه‌ی سی و چهل است. اما مطمئن باشید امروز هم آدرسی دقیق‌تر از زری نخواهید یافت.

اینک بیایید همراه با زری ـ این زنی که هرگز نخواهد مرد ـ به سوگ نویسنده‌ی بزرگمان بنشینیم،
سیمین دانشور؛ این سربلند؛ این زن.

» دیدگاه ۱
به اصغر فرهادی…
The Oscar goes to … A SEPRATION, IRAN
اگر از اولین دوره های برگزاری اسکار حساب کنیم، ما ایرانی ها تقریباً هشت دهه است که منتظر شنیدن این جمله هستیم. گرچه یکی دوبار تا مرز آن پیش رفته ایم: یک بار به وسیله ی شهره آغداشلو به خاطر بازی زیبایش در فیلم “خانه ای از شن و مه” ـ که اگر به موفقیت می رسید، شاید خیلی هم به کاممان مزه نمی کرد، و دیگر بار به خاطر “بچه های آسمان”ِ مجید مجیدی. اما این بار افکار عمومی جهان و سیلاب جایزه های متعدد جهانی دلمان را پیشاپیش قرص کرده بود … آره دیگه، قرص کرده بود! اما باز هم شب را بیدارماندن پای تلویزیون و شنیدن زنده ی جمله ی بالا از زبان ساندرا بولاک لطفی خاص داشت که البته شامل حال من نشد. و کلی هم اعصابم سر این قضیه خرد شد، چون هیچ کس را پیدا نکردم که دیشب چترش شوم تا بتوانم برنامه را به طور زنده تماشا کنم.
اما حیفم می آید حرف های زیبای فرهادی را در آن ۵۶ ثانیه ی به یادماندنی روی سن سالن کداک تیه تر لس آنجلس باهم مرور نکنیم: «سلام به مردم خوب سرزمینم. ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌ اند و تصور می کنم که خوشحال اند. نه فقط به خاطر یک جایزه ی مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می شود، نام کشورشان ایران از دریچه ی باشکوه فرهنگ به زبان مى ‌آید؛ فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌ کنم. مردمى که به همه ی فرهنگ‌ ها و تمدن ‌ها احترام مى‌ گذارند و از دشمنى و کینه بیزارند.»
از لحظه ای که فرهادی اسکار را از دستان بولاک ـ که نامش به عنوان اولین فردی که این مجسمه ی طلایی را به ایرانیان تقدیم کرد، در تاریخ هنر سرزمینمان خواهد ماند ـ دریافت کرد، واکنش های متعددی را شاهد بوده ایم. از پیام سید محمد خاتمی، پیامی که زندانیان سیاسی از توی زندان اوین دادند، تحریف حرف های فرهادی توسط خبرگزاری فارس، طرز خبررسانی تلویزیون ملی که دائم صحنه های جشنواره ی فجر پارسال را به جای مراسم اسکار پخش می کرد که: ما خودمان اولین کسی بودیم که به فرهادی جایزه دادیم …، بگیرید تا … تا … تا حرف های دلنشین همایون شجریان دیشب در لحظه ی شروع کنسرتش در برکلی آمریکا: «همان‌ طور که مستحضر هستید، فیلم جدایی نادر از سیمین امشب برنده ‌ی جایزه‌ ی بسیار بسیار پرارزش اسکار شد …» که البته تشویق و هیاهوی بی‌ امان حاضران در سالن، صحبت‌ هایش را قطع کرد و وی را واداشت که با کف زدن، شادمانی جمعیت را همراهی کند. و در ادامه: «یک بار دیگر نام زیبای ایران بر سر زبان‌ ها افتاد… تبریک می‌ گوییم خدمت همه‌ ی ایرانیان عزیز، آقای اصغر فرهادی و همه‌ی عوامل فیلمشان. کنسرت امشب را تقدیم می‌ کنیم به آقای اصغر فرهادی به ‌خاطر این موفقیتشان» برای دیدن فیلم حرف های همایون به اینجا مراجعه کنید:
من حرف های زیادی درباره ی فیلم فرهادی دارم که انشأا… یک بار برایتان خواهم گفت، اما فعلاً به ذهنم رسید که پیش از هر چیز به او تبریک بگوییم، از طرف گروه کوچکمان:
اصغر فرهادی
آقای فرهادی عزیز
سپاسگزاریم؛ سپاسگزاریم که پس از مدت ها ما را سرشار از حس شیرین ایرانی بودن کردید؛ سپاسگزاریم که دل های ما را به همدیگر نزدیک کردید؛ سپاسگزاریم که برای ما بهانه ای برای دنبال هم گشتن با تلفن، در محل کار، درخیابان … و تبریک گفتن به یکدیگر فراهم کردید؛ ما مردمی که چند وقتی است تا به هم می رسیم، جز چند موضوع خاص حرفی برای زدن نداریم … (شما که دیگر خوب می دانید، خود شما ما را در فیلمتان روایت کرده اید، به قول خودتان: در روزهایی که حرف از جنگ و تهدید و خشونت است …)
اینک فراوانی تعبیرها و تفسیرها از فیلم شما و جایزه ی شما بیداد می کند. ما اما حرف های محمود دولت آبادی را در ستایش اثر شما به یاد آوردیم که: «اگر به لحظه ‌های ناچاری و نفس‌ گیر دل می ‌سپارید، آن یعنی آرزومندی ِ تفاهم، قانون‌مداری و آزادی که اصغر فرهادی در فیلمش به نمایش گذاشته است.»
آقای فرهادی
ما با تماشای فیلم شما بیش از هر زمان دیگر آرزو کردیم که ای کاش، ای کاش هر چه زودتر ایرانی داشته باشیم عاری از آن چه شما در فیلمتان نمایش دادید؛ ایرانی که مردمانش این قدر راحت به هم دروغ نگویند؛ ایرانی که بین نادرها و حجت هایش این قدر فاصله نباشد؛ ایرانی که سرنوشت نادرها و سیمین هایش این طور به جدایی نکشد …؛ آن روز که شما با خیال آسوده بنشینید و فیلمی از خوبی ها و زیبایی های سرزمینمان بسازید و با غرور در پیشگاه جهانیان بایستید و بگویید: این … سرزمین من است؛ ایران.
گروه موسیقی داروگ
» دیدگاه ۱
نمایش آیینی اسب چوبی

در آئین ها ، رقص ها و حرکات محلی که همراه با آهنگ های اصیل در نقاط مختلف کشور اجرا می شود معانی و تعابیر زیبایی نهفته است که گویای سر منشا و ریشه شکل گیری آن در گذشته و نشان دهنده این اصل که هر یک از این رقص ها و آئین های محلی به ضرورت زمان شکل گرفته اند و حرکاتی بی معنا و از سر لهو و لعب نیستند.

dsc00055

این آئین های کهن نشان از غنای فرهنگی ایران زمین دارد و سبزوار با پیشینه قوی فرهنگی خود از این قاعده مستثنی نیست،شهرستان سبزوار در آیین هایی که حدود سه تا چهار هزار سال قبل در این شهرستان اجرا می شده دارای نمادهای برجسته ای است که هریک از آنها قابلیت نگارش کتابی مستقل دارد.

به گفته محقق وکارشناس باستان شناسی سبزوار اوج گیری آئین اسب چوبی سبزوار مربوط به زمان مغولان است و در گذشته ایرانیان از طریق رقص های محلی هم دختران و هم پسران خود را برای رزم آماده می کردند.

محمد عبدالله زاده ثانی در رابطه با چگونگی شکل گیری این آئین گفت : در زمان حکومت مغولان که اجازه رزم آموزشی و تمرین منش های پهلوانی به جوانان داده نمی شد تنها راه آموزش از طریق این رقص ها بود .

وی توضیح داد : از سویی به دلیل آنکه مغولان به حدی از گستاخی رسیده بودند که به صورت گروهی یا تک نفره به مراسم ها و جشن های عروسی حمله می کردند و با کشتن داماد ، عروس را می دزدیدند ، مردم سبزوار برای آمادگی در مقابل چنین تجاوزاتی از طریق برگزاری مراسمی مثل اسب چوبی جنگیدن و نحوه مقابله با دشمن را تمرین می کردند.

وی افزود: در این مراسم ها اسب چوبی نمادی است از تک سواری که می آید اگر تک سوار دوست باشد از آن استقبال می شود و اگر دشمن باشد توسط مردم از بین می رود.
وی اسب چوبی را بزرگترین نماد همبستگی و پیوند سبزوار معرفی کرد و گفت : البته منظور از سبزوار در اینجا نه تنها سبزوار جغرافیایی کنونی بلکه اقلیم فرهنگی سبزوار است که بر اساس گسترش فرهنگ سربداران از منطقه شمال ایران تا مناطق شرق ، جنوبی و قسمت هایی از کشور روسیه سابق را شامل می شود و اوج گیری گسترش فرهنگی سبزوار در دوران سربداران است.

این محقق تاریخ سبزوار اظهار داشت: مبداء آئین زیبای اسب چوبی سبزوار است ولی در شهر های اطراف چون بردسکن ،نیشابور ،بیارجمند و حتی ترکمنستان و تاجیکستان هم این مراسم اجرا می شود.

وی در مورد اجزا و نحوه ساخت اسب چوبی نیز گفت: اسب چوبی از دو مستطیل و دو دایره که محیط بر مستطیل است، یک دایره که در اصطلاح محلی به آن “قلبر” گفته می شود و بازیگر در آن قرار می گیرد و دو بند که به اسب وصل شده و آن را بر شانه بازیگر قرار می دهدتشکیل شده است.

طبق تعریف وی در اطراف فضای مستطیل شکل هم پارچه قرار دارد که تا پای بازیگر را می پوشاند، گردن اسب که به بدن اسب وصل می شود و سر اسب چوبی که معمولا از پارچه است دیگر اجزای اسب چوبی است.

وی توضیح داد :بازیگر در میان قلبر قرار می گیرد و با حرکات پا و فریاد همراه با سازها و آواهای محلی نقش آفرینی می کند، حرکات دست ،پا ، شور گرفتن و ضربات چوب بازی بازیگر دقیقا حرکات و حالت یک شمشیر زن یا حرکاتی مانند زمان درو گندم و شکر گزاری خداوند است.

وی افزود : برای ایجاد توازن در حرکت اسب چوبی از سازهای کوبه ای مانند سرنا و ساز هم استفاده می شود.

عبدالله زاده گفت : امروزه آئین اسب چوبی به عنوان یک مراسم مضحک و خنده دار در جشن های عروسی و ختنه سوران استفاده می شود .

خوشبختانه در سبزوار هنوز هم نشانه هایی از رقص ها و آئین های محلی وجود دارد چنانکه در مراسم جشن های عروسی، استفاده از رقص های محلی همچنان پا بر جاست هرچند ممکن است افراد بطور کامل ندانند حرکات دست و پا در این رقص ها نشانه چیست و در گذشته این حرکات به چه دلیل انجام می شده ولی مردم سبزوار همچنان رسوم گذشتگان خود را حفظ کرده اند.

آئین اسب چوبی هم اکنون در مراسم جشن و سرور ، عروسی ها، ایام عید نوروز و همچنین در یکی از بزرگترین نمایش های آیینی ،میدانی با عنوان “غم بارا شادی بیا” در آخرین چهارشنبه سال در برخی روستاهای این شهرستان از جمله روستای طبس سبزوار اجرا می شود.

آئین “اسب چوبی ” تا کنون توسط هنرمندان شهرستان سبزوار در جشنواره های منطقه ای ، کشوری، جشنواره فیلم فجر و حتی درکشورهای آلمان و روسیه به اجرا در آمده که افتخاری برای این شهرستان است.

غرفه ای از موزه مردم شناسی سبزوار نیز به معرفی آیین اسب چوبی اختصاص یافته است.

منبع : وب سایت خبرگزاری جمهوری اسلامی

» دیدگاه ۲
افسر ز چه نالانی؟

محمد هاشم میرزا افسر فرزند شیخ الرییس نورا…، در سال ۱۲۵۳ در سبزوار متولد می‏شود و مقدمات علوم آن زمان را در همین شهر فرا می‏گیرد. افسر سال‏ها به عنوان نماینده‏ی مردم در مجلس شورای ملی خدمت می‏نماید. وی مدتی ریاست انجمن ادبی ایران را به عهده داشته است و سرانجام در سال ۱۳۱۹ در تهران وفات می‏کند. دو نمونه از اشعار او به شرح زیر است:

جوابیه به شعر معروف ملک الشعرا بهار:

بهار می گوید:

پایداری و استقامت میخ/سزد ار عبرت بشر گردد

بر سرش هرچه بیشتر کوبند/پافشاریش بیشتر گردد

جوابیه افسر:

بس شگفت آید از بهار مرا/که ستوده ست پافشاری میخ

چون زدندش به سر فرو بنشست/ پس کجا بود استواری میخ

پست گردد ستم پذیر شود/ ناستوده ست پایداری میخ

غزلی از افسر:

این کاخ که می‏باشد گاه از تو و گاه از من/ جاوید نخواهد ماند خواه از تو و خواه از من

گردون چو نمی‏گردد بر کام کسی هرگز/ گیرم که تواند بود مهر از تو و ماه از من

گر هیچ نبازی باز چون هیچ نخواهی برد/ رنجی ز چه زین شطرنج فرزین ز تو شاه از من

کبکی به هزاری گفت پیوسته بهاری نیست/ این ناله و افغان چیست گل از تو گیاه از من

با خویش در افتادیم تا ملک ز کف دادیم/ از جنگ کسان شادیم داد از تو و آه از من

این قوم کله‏بردار باشند بسی طرار/ زینهار که بربایند کفش از تو کلاه از من

نه تاج کیانی ماند نه افسر ساسانی/ افسر ز چه نالانی تاج از تو کلاه از من

جهت اطلاع بیشتر این فایل را دانلود کنید.

منبع: محمود بیهقی، ۱۳۷۲، سبزوار شهر دانشوران بیدار، چاپ اول، سبزوار: دانشگاه آزاد اسلامی

» دیدگاه ۴
شعری از آرش – به یاد ابوالفضل بیهقی

ای همنوای خاطره با غصه ساختی/ این کودکان پیرنما را شناختی
 تقدیر چشم‏های تو این جا مسلم است/ تا پرده پرده فاصله‏ها را نواختی
 دیروز روشن است در آیینه‏ات هنوز/ چندان که از مرارت فردا گداختی
 آبان فصل‏های تو اردیبهشت‏تر/ تا نوبهار سبز تو بر ما چه ساختی
 از رفته‏های گمشده در سایه و غبار/ با شهسوار مرکب چوبینه تاختی
 کم می رسد شبیه تو با فصل‏های ما/ باران آفتابی و سرماگداختی

» بدون دیدگاه
چگونه نی بسازیم

آقای دکتر محمدرضا اعلم محقق دانشگاه MIT، که خود دستی در نوازندگی سنتور دارند، در وبلاگ خود، نحوه‏ی ساختن ساز نی را شرح داده‏اند که برای علاقه‏مندان بسیار جالب خواهد بود. برای مشاهده‏ی این نوشته، به لینک زیر مراجعه کنید.

چگونه نی بسازیم

» بدون دیدگاه
شعری دیگر از آرش آراد
تهی شده ام
آنچنان که هیچ نخواهی یافت
رها کن . . .
بگذار تا بادهای عطش بار حادثه
بر خشک گونه ی غم،
سلام صبحگاهم باشد
و بدرود شامم
آخرین فروغ بی تجلی تو
تویی که بر آستانه گذشتی
بر آستانه‏ی اندوهی،
در خون جام.
بی دست جوی نوازی به زخمه ای
از بوسه‏گاه گرم امیدی به خلوتی
بس دور
‏           دور دور
زانسان که
دیده‏ی کوچک نمای را
چشم بست تار گونه‏ی افسون فاصله ست
پیوست تلخ سرانجام زندگی
زانسان که
شعله‏کش روزهای من
خاکستری نمایدت
به شامواره‏ی ایام زندگی
راهی نمانده هیچ
رها کن. . .
بگذار طنین موهوم گام‏های خستگی
همچنان
نوای بی راهه را ماند
و بر شاهراه خیال
‏                        بتازد شب و روز
‏                                               سوار پرغرور بادها و یادها
آرش آراد
» دیدگاه ۲
من هدیه به جز سخن ندارم اینک سخن است یادگارم

سلطان‏مراد گلستانی

شاعر و ادیب سبزواری مرحوم سلطان‏مراد گلستانی

سلطان‏مراد گلستانی در اول فروردین ۱۲۷۸ در روستای بجدن خواشد از توابع بخش روداب سبزوار به دنیا آمد. مرحوم میرزاحسن قاضی عالم و حاکم منطقه او را که کودکی تیزهوش و با استعداد بود، به فرزند‏خواندگی خویش برگزید.
همسر مرحوم قاضی، عمه گلستانی بود و چون فرزندی نداشت از این کودک به خوبی نگهداری می‏کرد. مرحوم قاضی که خود فردی تحصیل‏کرده در حوزه‏ی علمیه بود، مقدمات عربی، قرآن و خط را به گلستانی آموخت، سپس گلستانی را که نوجوانی طالب علم بود به مدرسه‏ی علمیه سبزوار فرستاد. وی حدود سه سال در مدرسه حکیم حاج ملا هادی سبزواری نزد اساتیدی همچون عبدالحمید خالصی تحصیل کرد.
بعد از فوت قاضی، گلستانی ازدواج کرد و به قول خودش گرفتار اولاد شد.
درسال ۱۳۰۵ هجری شمسی اداره آمار (ثبت احوال) برای صدور شناسنامه در سبزوار تشکیل شد، از گلستانی برای همکاری دعوت به عمل آورد و ایشان از مهرماه ۱۳۰۸ در صدور شناسنامه در منطقه‏ی کوه میش همکاری خویش را آغاز کرد.
ذوق و استعداد گلستانی در انتخاب نام خانوادگی (فامیل) مناسب و خوب برای روستاییان که اهمیت آن را نمی‏دانستند ، از نکات جالب است. در همان شرایط ، دیگرانی بودند که تمام اهالی یک روستا را به یک فامیل – منتسب به روستا- می‏نامیدند.
استاد گلستانی درسال ۱۳۱۲ در ثبت اسناد سبزوار مشغول به کار شد و فرزند خویش را به مدرسه مرحوم شیخ حسن داورزنی  که از بانیان مدارس جدید در سبزوار بود، سپرد.
گلستانی از جانب مرحوم قاضی، متولی امور دینی روستای بجدن بود، بنابراین به روستا برگشت و بخش عمده‏ای ازحیات ۱۰۴ ساله اش را در همان روستا به آموزش و ارشاد مردم پرداخت. او استاد مسلم تجوید قرآن مجید بود و شاگردانی تربیت کرد که خود، معلم قرآن بودند. تا آنجا که می‏توانست جلسات قرائت و آموزش تجوید را در ماه رمضان برگزار می‏کرد.
استاد گلستانی خط زیبایی داشت و تحصیل‏کردگان مکتب‏خانه‏های قدیم را خط فارسی می‏آموخت.

نمونه‏ای از دست‏خط مرحوم گلستانی

نمونه‏ای از دست‏خط مرحوم گلستانی

او از آغاز جوانی به سرودن شعر روی آورد. در آغاز به جمع آوری و حفظ کردن اشعار بزرگان ادب فارسی پرداخت و همین آموخته‏ها تا پایان عمر پربرکتش با او بود. حتی پس از صد سالگی نیز به خوبی از محفوظات خویش بهره می گرفت و در گفتگوها به کار می‏برد. مطالعات تاریخی‏اش زیاد بود و در مجالس مذهبی و سوگواری‏ها به هدایت مردم همت می‏گماشت.
تصحیح و تدوین نسخه های تعزیه (شبیه خوانی) و برگزاری تعزیه نیز از اقدامات او بود و عالم و عامی از سخنانش بهره می‏بردند  و روستاییان در زمان‏های مناسب- که فصل کار نبود- برگردش حلقه می زدند و او در زمینه‏های گوناگون برای‏شان سخن می گفت.
از ۲۹ خرداد سال ۱۳۳۰ که همسرش فوت کرد تا پایان عمر در دوم تیرماه ۱۳۸۲ همسر دیگری اختیار نکرد. یعنی ۵۲ سال (نیمی از عمر ۱۰۴ ساله)  را تنها بسر برد.
ازگلستانی ۵ پسر و یک دختر به یادگار مانده که برخی از آنها نیز ذوق و استعداد شعری دارند.
از آثار گلستانی اشعاری که بیشتر به صورت غزل بوده است در طی دهه‏های گذشته در زمان حیات ایشان در نشریات ادبی به چاپ رسیده است.
مجموعه اشعار گلستانی در دو بخش قابل انتشار است: یک بخش اشعار کلاسیک ( شامل غزل، قصیده ، رباعی ، تضمین و…) وبخش دیگر اشعاری به زبان محلی (سبزواری)
اثر دیگری که از گلستانی قابل چاپ است ، مجموعه ای است از توضیحات ایشان بر لغات و اصطلاحات محلی .این لغت‏نامه و یا فرهنگ با تلاش فرزند ایشان ” مرحوم امین گلستانی” فراهم آمده است.
گلستانی در شعر محلی و به زبان مادری، وضع دشوار زندگی مردم روستا را  منعکس کرده است.  این اشعار برای عموم، به ویژه آنها که با واژه‏های محلی آن آشنا هستند ،بسیار جالب توجه است.
گلستانی به غزل عارفانه‏ی حافظ بیش ازانواع دیگر شعر علاقه داشت، با این حال انواع دیگر از شعر را به شیوه‏ی شعرای بزرگ ، سروده است.
شعر گلستانی از نظر محتوایی و مضامین، دینی، اخلاقی، تاریخی، عرفانی،حماسی و انعکاس درد مردم روزگار اوست. با این حال او هیچ‏گاه درصدد شهرت طلبی نبود و داعیه‏ای نداشت. می گفت:

درخراسان سخنور است زیاد/ قسمت دیمه اش به من افتاد

گلستانی در برخی اشعار خویش راجع به سبزوار و مفاخر فرهنگی‏اش سخن گفته است. ایشان علاقه وافری داشت که “تاریخ سربداران” تدوین و تکمیل گردد.
گلستانی در دوم تیرماه ۱۳۸۲ در تهران درگذشت و طبق وصیت ایشان در روستای بجدن به خاک سپرده شد.

قطعه شعری محلی را با صدای مرحوم گلستانی بشنوید

با تشکر فراوان از سرکار خانم زهرا شیرازی – مسوول کانون هنرمندان اداره‏ی فرهنگ و ارشاد اسلامی سبزوار- و جناب آقای دکتر سید ابوالفضل حسینی که این نوشته را در اختیار این وبلاگ قرار دادند

» بدون دیدگاه
قطعه شعری از آرش آراد

آرش از دوستان قدیمی است که هم از اعضای گروه داروگ است و دف و دایره می‏نوازد، و هم دستی در شعر و ترانه سرایی دارد. تاکنون چند اثر او در اجراهای گروه داروگ(مثلا همین اجرای اخیر در سال ١٣٨٧) استفاده شده است. سعی می‏کنم به تدریج تعدادی از اشعار او را در این وبلاگ بنویسم. شعر زیر نمونه‏ی دیگری از کارهای اوست:

تنها تو اتفاقی نیستی
که باران های هنوز
سیاه چشم های تو را می بارند
و بی تابی گیسوانت را
بادهای همیشه رقصیده اند
بگذار مجنون بند های تو باشد این رهایی گیج
بگذار در عمق خیس نگاهت فرو رود
این جان  بر آمده
بهار کجاست
تا طراوت را از نگاه تو بنوشد
که بارانی ترین آسمان هاست
وقتی شراب خاطرت از حرف های شکسته
می ریزد
آخر کدام شعر
کدام
تورا جام می شود
در کدام پرده نشسته ای
که به هیچ زخمه ساز نمی شوی
آن نا گشوده ی بر خواب ها گشاده دری
که به روی هیچ کسی باز نمی شوی
هر چه در این میانه بر مدار می گذرد
اما  اما
زیبایی تو
بسته ی هیچ دایره نیست

تنها تو اتفاقی نیستی

که باران‏های هنوز

سیاه چشم‏های تو را می‏بارند

و بی‏تابی گیسوانت را

بادهای همیشه رقصیده اند

بگذار مجنون بندهای تو باشد این رهایی گیج

بگذار در عمق خیس نگاهت فرو رود

این جان  برآمده

بهار کجاست

تا طراوت را از نگاه تو بنوشد

که بارانی‏ترین آسمان هاست

وقتی شراب خاطرت از حرف‏های شکسته

می‏ریزد

آخر کدام شعر

‏                  کدام

‏ ‏‏                       تو را جام می‏شود

در کدام پرده نشسته‏ای

که به هیچ زخمه ساز نمی‏شوی

آن نا گشوده‏ی بر خواب‏ها گشاده دری

که به روی هیچ کسی باز نمی‏شوی

هر چه در این میانه بر مدار می گذرد

اما  اما

زیبایی تو

بسته‏ی هیچ دایره نیست

» دیدگاه ۲
غم دل را شبی با ساز گفتم باز می‏گویم

ضیائی سبزواری

باز می‏گویم

غم دل را شبی با ساز گفتم باز می‏گویم/ به آه و ناله و آواز گفتم باز می‏گویم

به شور نغمه‏ی جان‏سوز و آواز و نوای دل/ شکایت‏های دل را باز گفتم باز می‏گویم

به یاد هجر و وصل و سوز و ساز و شمع و پروانه / گهی از سوز و گه از ساز گفتم باز می‏گویم

به لحن دلکش ترک و عراق و گیلک و دشتی / از اصفاهان از شیراز گفتم باز می‏گویم

علی‏رغم مخالف نغمه‏ی عشاق سر کردم/ گه از شور و گه از شهناز گفتم باز می‏گویم

اگرچه نیست عشق دوست را آغاز و انجامی / گه از انجام و گه ز آغاز گفتم باز می‏گویم

هر آن کو چون ضیائی برده ره بر راز می‏داند / که در هر پرده من صد راز گفتم باز می‏گویم

ابوالفیض مهدی(ضیا الحق) حکیمی سبزواری متخلص به ضیایی فرزند آقا عبدالقیوم فرزند  بزرگ حکیم ملاهادی سبزواری(اسرار) در سال ١٢٧٢ در سبزوار متولد شد.

وی سال‏ها در مناسب مختلف دولتی مانند ریاست اداره‏ی فرهنگ و اوقاف و فواید عامه و صنایع مستظرفه و اداره‏ی راه سبزوار خدمت نمود.

ضیا سبزواری علاوه بر شعر دستی در موسیقی هم داشته است. وی در سال ١٣٣۴ درگذشت. کتاب گزیده‏ی اشعار ضیایی سبزواری به اهتمام آقای حسین شنوایی(شهاب) به چاپ رسیده است.

منبع : حسین شنوایی(شهاب)، ١٣٧٢، گزیده‏ی اشعار ضیایی سبزواری، چاپ اول، سبزوار: دانشگاه تربیت معلم سبزوار

» دیدگاه ۱

Gallery

اخلمد 2 dsc00652 dsc00258

پیوندهای مرتبط با من

ديدگاههاي اخير

  • مهدی: ممنون از متن زیبای میلاد یادش به خیر باد.......
  • امیر: میلاد جان احساس مشترکمون و خوب نوشتی....
  • مريم: جالب بود به اطلاعاتم اضافه شد...
  • برومندی: سلام جناب سید نیا . از این که در این وبسایت برای نشر و گست...
  • sokot: آنهایی جاودان می مانند که خویشتن را در انفاذ مردم بینند......